امشب نشسته ام وتقويم را ورق مي زنم انگار كه روزها را بر مي گردانم انگار كه سال 90 را دوباره تحويل كرده ام ومي خوانم يا مقلب القلوب والابصار ، انگار ، اما حيف!!! حيف كه به همان سرعتي كه امروز 19 رسيده است برگ هاي تقويم ورق مي خورد و19  اسفند را نشان مي دهد وباز ،وباز وباز !اما هربار پايان سال !

هر برگ مثل اينكه كوله باريست از غم وشادي وامتحان.آري  همه با هم! وچه امتحان سنگيني بر دوش تقويم وشانه هاي من سنگيني مي كند.صداي خورد شدن شانه هايم را تقويم به خوبي مي شنود چرا كه اين همه سختي در دل او هم ثبت شده است .و چه خوب خيسي گونه هاي اين دفتر را من بر گونه هايم حس مي كنم ! نميدانم شايد او هم دلش براي من مي سوزد كه اينچنين گريان است !باور كن كه اين دفتر هم از گذرسريع خود متعجب است! خودش هم باور نميكند اينچنين شتابان لحظه هاي خوب مرا باخود مي برد!. گاهي كه با گوشه هاي اين كوله بار سنگين تاريخ بازي مي كنم اين نوا  بگوشم ميرسد كه اي كاروان آهسته ران آرام جانم مي رود ، اما نه! امشب خوب كه گوش فرا مي دهم چيز ديگري مي گويد:   ميان عاشق  ومعشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از  ميان بر خيز!   وعجيب اين نوا مرا ديوانه ميكند ، از ميان بر خيز ،حايل  نيست  برخيز،توخود حجاب خودي بر خيز بر خيز  بر خيز. همين طور كه اين نوا در گوشم بود لحظه اي به خود آمدم وديدم كه دست در دست دفتر تقويم با هم كشكول دعا يي را برداشته ايم كه هر دو منتظرش هستيم